المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

37

مروج الذهب ( فارسى )

معيوب شده است » و همه گفتند « راست ميگويد » و بطوريكه ثمامه ميگويد به زحمت از ضرب كفش حاضران رهائى يافته است . يكى از دوستان من براى من نقل كرد كه يكى از عوام در بغداد پيش يكى از حكام كه بتعقيب اهل كلام پرداخته بود ، از همسايهء خود شكايت كرد كه وى به زندقه متمايل است . وقتى حاكم از مذهب آن شخص پرسيده بود گفته بود ، كه مرجئى و قدرى و ناصبى و رافضى است و چون توضيح خواسته بود كه منظورش چيست ؟ گفته بود « او دشمن معاوية بن خطاب است كه با على بن عاص جنگ كرد » حاكم گفته بود « نمى - دانم علم تو به مقالات اهل مذاهب بيشتر است يا اطلاع تو از انساب ؟ » يكى از دوستان ما كه اهل علم بود ميگفت : در انجمنى در بارهء ابو بكر و عمر و على و معاويه سخن ميگفتيم و سخنان اهل علم را ياد ميكرديم و جمعى از عامه ميآمدند و سخنان ما را ميشنيدند يكى از آنها كه از ديگران خردمندتر بود و ريش بزرگتر داشت ، روزى به من گفت « چقدر در بارهء على و معاويه و فلان و فلان حرف ميزنيد » گفتم « تو در اين باب چه نظر دارى ؟ » گفت « در بارهء كى ؟ » گفتم « در بارهء على چه ميگوئى ؟ » گفت « مگر او پدر فاطمه نيست ؟ » گفتم « فاطمه كى بود ؟ » گفت « زن پيمبر عليه السلام و دختر عايشه و خواهر معاويه » گفتم « حكايت على چگونه بود ؟ » گفت « در جنگ حنين با پيغمبر صلى الله عليه و سلم كشته شد . » وقتى عبد الله بن على در تعقيب مروان به شام رفت و قصهء مروان و قتل او رخ داد و عبد الله در شام مقيم شد ، گروهى از متمكنان و سران شام را پيش ابو العباس سفاح فرستاد و آنها بحضور ابو العباس سفاح قسم خوردند كه پيش از آنكه بنى عباس به خلافت برسند براى پيغمبر صلى الله عليه و سلم خويشاوندان و خاندانى جز بنى اميه نميشناخته‌اند . ابراهيم بن مهاجر بجلى در اين زمينه اشعارى بدين مضمون گفته است : « اى مردم بشنويد تا شگفتيى را كه از همهء شگفتيها بالاتر است بشما خبر دهم . عجب از عبد شمس كه در دروغگوئى را براى مردم گشوده‌اند و پنداشته‌اند كه